تو کیشم کردی و ماتیش برام موند

از اون دنیای دیوونه کننده

خیال عشق و تنهاییش برام موند

مثه یه قاصدک رو دامن تو

دارم با باد این سو اون سو میرم

از اون احساس ناز لامروّت

فقط شبها و بیداریش برام موند

مثه یه سیب خوردی تو سر من

بهم جذب یه حس رو یاد دادی

ولی امروز از اون سیب خوشرنگ

فقط یه پوست تو خالیش برام موند

نوشتم از نگاهت توی شعرام

نوشتم قدر احساس بدونی

نگاهت از کنارم ساده میره

ولی موضوع تکراریش برام موند

کشیدم برق چشمات دوباره

کشیدم چشمات رو مثه ستاره

همون برق عجیب و فوق العاده

هنوزم توی نقاشیش برام موند

تو کیشم کردی و ماتیش برام موند

از اون گرمای عشق آتیش برام موند

همیشه اون چشات یادم میمونه

آخه افسوس و بی تابیش برام موند

 

15 تیر 1389

بابک حاج عظیم زنجانی (دچار 24)