مجدد می‌نویسم باز آری
قلم نیزه لغت همچو شکاری

توهم پیشه‌ام گفت و صدا زد
دو و چهار و بی‌معنا دچاری

در این سرگشتگی‌های پیاپی
در این احوال صبر و بردباری

دلی در سینه دارم بی توقع
دل مست و ملنگ و بی‌بخاری

از این دستی که می‌جنگید با من
گلایه دارم از آن دست یاری

که عهد سادگی بشکست اکنون
گلوی عشق ما رو می‌فشاری؟

جمال روی خوش‌رویان بد دل
عجب نور و عجب نقش و نگاری

تو را دیوانگی دارم هم‌اکنون
نکن اینگونه با من شرمساری

مسیر زندگی را چال کردم
در اینجا، یا در آنجا، در کناری

نهایت ما همه گردیم و خاکیم
سبک پر می‌زنیم همچو غباری

نوای فاش‌گویی همچو صد گل
گلی که در بر آن هست خاری

دچارا شعله را آهسته‌تر کن
تو عذر این‌چنین بسیار داری

تمام قصه را تصویر می‌کرد
به‌سان قصه‌ی ابر بهاری

بریدم من رگ دیوانگی را
خودت دانی تو صاحب اختیاری

 

5 مرداد 1391
بابک حاج عظیم زنجانی (دچار 24)