نگاهم کن دارم دیوونه میشم
میشم دیوونه ای شمشیر خورده
اونی که لحظه هاشو برده از یاد
تمومه دلخوشی شو دزد برده

نگاهم کن بزار آروم باشم
تا زنجیرای این دیوونه وا شه
بتاب ای عشق و تو اسطوره ای شو
بزار اینجا دو تا خورشید باشه

نگاهی از سر لطفت به من کن
که این روزا تویی عمق نیازم
دوباره یک کمی دلتنگ میشم
تو فاز غم میرن شعرا و سازم

تو این روزا تَرَک خوردم دوباره
شریک این ترک ها چَسب میشه
خیال تو که توی ذهن باشه
همین دردا چقد دلچسب میشه

خلاصش میکنم این بار شعرُ
بدون ، بی تو دارم ویرونه میشم
میدونم باز تکراریه حرفام
ولی جدا” دارم دیوونه میشم

 

آذر ماه 1388

بابک حاج عظیم زنجانی (دچار 24)